تبليغاتX
نابودی ام اس
می توانم چون می خواهم
11:53   پارمیس

سلام

این هم پارمیس خانم که در روزهای عید آمدن مشهد و ایشون را توی فرودگاه مشهد با ماندانا می بینید ولی خدا را شکر عجب بچه ای است لیلا خانم و آقا وحید دستتون درد نکنه چون بسیار بچه خوش اخلاقی است و شما کاملا مختارید حتی قلش بدید و این بچه هیچی نمیگه درست مثل بچگی های کسری خودم.  وحید جان باید اعتراف کنم که من اگر جای شما بودم و بچه ام در این سن بود محال بود بگذارم بچه ام بره مسافرت پس شما کار بزرگی کردید و کاملا قابل تقدیره. خلاصه ما به جای شما یک کم قلش دادیم و کلی هم کیف کرد این را هم بگم که خدا را شکر بسیار لبخند قشنگی هم داره.

دوستتون دارم ۱۰۰۰ تا.

 

یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
17:43   میدان بز

سلام

عکسی که در بالا مشاهده می کنید عکس میدان بز است البته این را لطف کردن و به مناسبت سال نو که نمی دونم بالاخره سال نهنگ است یا اژدها نصب شده البته این جناب بز آنقدر بزرگه که هیچ کس نمی تونه سوارش بشه و یک موقع عکس ازش بگیره البته پارسال هم لطف کردند و یک عالمه حاجی فیروز نصب کردند که باد همه را انداخت این بود که دیدن احتیاج به یک بز بزرگ و  قدرتمند هست.

دوستتون دارم 1000 تا.

 

جمعه بیست و ششم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
10:32   چهارشبه سوری

سلام

خب از همتون ممنونم که بهم سر زدید سراغ همه می آم اما دیشب ما تا ساعت 3 شب در حال انجام مراسم چهارشنبه سوری بودیم در حیاط خانه آقای امیری پدر خانم عزیزم اول اینکه کلی مهمون بود دوم اینکه این بی ادب ها یک وانت پر چوب برای ما آورده بودند که ظاهرا از چوب های باغ آقای ملکی بوده که درختهاش را درست کرده بوده و البته من می دونم چه نقشه ای داره باز می خواهد ماهی های شب عید ما را بگیره برای همین هم آن همه چوب آورده بود خلاصه جای شما خالی خیلی خوش گذشت و حسابی کیف کردیم چند مطلب خنده دار بود یکی اینکه یک میزی بود پر از مهمات که کسری و شروین هی می آمدن و از آن میز کلی بر می داشتند و تق وتوق دوباره بر می گشتند و میگفتند که تموم شد یک چیزی هم خریده بودیم که جزو وسایل مجاز بود که ماندانا روشن کرد و دیدیم هیچی نشد و گفتم ماندانا این دیگه چی بود و ناگهان چنان انفجاری از پشت سرم بلند شد و من برگشتم دیدم که هیچی نیست نگو رفته بود هوا و مثل منورهای زمان جنگ در هوا روشن بود و خیلی خندیدیم و خلاصه در آخر که چقدر آتیش بازی کردیم و فقط جای پارمیس خالی بود که تا چند روز دیگه می آد ایران و حسابی قرار است که فشارش بدیم خلاصه باید از مسعود عزیز برای آن همه ترقه ای که آورده بود و به همه ما داد تشکر کنم و از خانواده آقای امیری که خونشون را در اختیار ما گذاشتند تا هر کار بدی که اینها می خواستند انجام بدن بتونند خلاصه لیلا خانم جای شما هم بسیار خالی بود و ما بی صبرانه منتظریم تا برگردی.

البته من در پایان به ماندانای عزیزم گفتم که دیگه با اینها با این رفتار رفت و آمد نداشته باشیم و ماندانا هم قبول کرد.

دوستتون دارم 1000 تا.

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
11:20   آیا قدیم هم این بیماری ها بوده؟

سلام

یک چیزی می خواستم بگم در مورد سوالی که مادر بزرگ عزیزم از من پرسید .

یک خانمی هست که خونه اینها کار می کنه صبح که از راه می رسه سریع به خودش انسولین تزریق می کنه بعد مادر بزرگ عزیز من با توجه به اینکه میبینه من هم یک روز در میون دارم به خودم آمپول می زنم میگفت سعید در زمان های قدیم این بیماری ها نبودها!!!.

خب عقیده شخصی من این نیست این بیماری ها بوده و عده زیادی را راهی قبرستونها می کرده و مردم می رفتند و آنها را به خاک می سپردند شاید هم می گفتند که خدا بیامرزتش شاید هم نمی گفتن .

در یک کتابی که راجع به ام اس اطلاعات زیادی نوشته بود می گفت طول عمر یک بیمار ام اس از اولین حمله تا مرگ فقط 3 سال بوده تا جایی که ریه در نهایت فلج میشده و بیمار خفه می شده آن زمان که نمی دونستند این برای چی اصلا مرد!!!

و یا حتی توی یک کتاب می خوندم که یکی از کشف های بزرگ علم پزشکی کشف انسولین بوده که جون عده زیادی را از مرگ نجات داده . تازه بر خلاف آنچه مردم فکر می کنن ام اس هم زیاد جدید نیست و سال 1800 میلادی گزارشات زیادی مبنی بر فوت اشخاصی از این قبیل داشتیم البته این را هم بگم که نترسید خود من تا الان فکر کنم 5 سال است که ام اس دارم درست است که خوب نشدم ولی بیماری چنان تحت کنترل است که هیچ آسیبی نمی تونه به من بزنه و شما هم که بدتر از من بسیار سابقه دار هستید.

خب شب عید نمی خواهم بترسونمتون اما اینها را گفتم تا بدونید عده زیادی هستند که دیگه حتی آمپول هم نمی زنند ( بر خلاف دکتر من که میگه نمی دونم فعلا صلاح نیست نزنی ).

خب من تا عید سعی می کنم بنویسم البته خیلی سرم شلوغ شده و دیوونه شدم اصلا ما اگر عید نخوایم کی را باید ببینیم؟

دوستتون دارم 1000 تا راستی مشهد چنان برفی آمده که فکر کنم چهارشنبه صوری نداریم و حداقل این است که یخ می زنیم.

دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
12:25   اردو

سلام

مدیر مدرسه جناب آقای سرگزی مدیر دبستان کاوش یک کار بزرگ انجام داد که بسیار جای تشکر داره بله بردن بچه ها به اردویی که یک شب آنجا باشند البته حاشیه های زیادی هم داشت از جمله اینکه ماندانا می گفت که پدر مادر ها نزدیک اتوبوس بیش بچه ها بودن و می گفتن که قبل از اینکه بری یک بوس به من بده و این بچه های لوس را هی لوستر می کردن خلاصه من که اصلا نرفتم گفتم بد نیست کسری یک شب دور از ما باشه و حتما بهش خوش میگذره چون با لوس کردن بچه بسیار مخالفم فکر کنم یک سال پیش بود که کسری ساز کوک کرد که من دیگه باسواد شدم و دیگه کلاس زبان نمی رم خدا می دونه که من و ماندانا تمام امکانات را ازش گرفتیم و گفتیم که اشکالی نداره کلاس نرو ولی تو دیگه هیچی نداری و حتی اسباب بازی هاش را ازش گرفتیم بعد کسری گفت که بابا میرم کلاس چون هیچی نداشت تازه ماجرا به اینجا ختم نشد و وقتی می خواست بره کلاس شنا کنار استخر می لرزید و می گفت بابا تو را خدا به من رحم کن.

خلاصه کلاس شنا را هم به زور رفت و الان باید به زور از استخر درش بیارید.

راستی لازم به تذکر است که بعضی ها که پیغام برای من می گذارند دوست دارم با اسم واقعی شون برای من مطلب بنویسند مثل ژینا خانم که به اسم زینب خانم آن مطالب قبلی را نوشته مطمئن باشید من اگر ناراحت بشم نظر خواهی ام را باز نمی گذارم ولی دوست دارم مطالب را با اسمی که توی اینترنت برای خودتون انتخاب کردید بنویسید اشکالی نداره به هر حال ره گیری کلیه افرادی که لطف می کنند و به وب ما سر می زنند خیلی آسونه.

خب بگذریم این اردو در شرایطی برای این بچه های لوس طراحی شد که به قول مدیر محترم مدرسه اینها که جبهه نمی خوان برن پس اینقدر ... نمی دونم چی بگم اما من روز 18 مهر سال 72 رفتم خدمت و اولین مرخصی ام را در 25 اسفند آمدم خونه یعنی 6 ماه نبودم نمی دونم این همه لوس بازی برای چی است؟

دوستتون دارم ۱۰۰۰ تا.

شنبه بیستم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
10:59   انگلیسی گاز زده

چند وقت پیش ها که برای جلسه شرکت رفته بودم در این جلسه بنده خدا از شرکت میهمان  آمد پشت تریبون و انگلیسی صحبت کرد در حالی که همه از کشور کره جنوبی آمده بودند ولی خیلی پسره قشنگ صحبت کرد و مترجم هم داشت برای ما ترجمه می کرد البته آنقدر قشنگ انگلیسی صحبت می کرد که اصلا احتیاجی به مترجم نبود حالا کاری ندارم بعد یکی از این بچه ها که پسر یک سرمایه گذار بزرگ است و باباش به قول خودش یک ( ریکس ) 800 میلیون تومنی کرده بود می گفت که این چه انگلیسی گاز زده ای حرف می زد.

 در حالی که در کل جلسه حتی زحمت دست زدن هم به خودش نمی داد و با قیافه ای آمده بود که هیچ تماییزی به کارگرهای هتل نداشت من که حرفی نزدم اما با خودم گفتم آخه تو چقدر سواد داری که اینطوری حرف می زنی ؟ دانشگاه رفتی یا با پول بابات .... بعد هی ماندانا به من میگه تو چرا به همه گیر میدی خب حتما طرف شایسته گیر هست دیگه چطور شد من از آن جلسه با شکوه چیز دیگه ای نگفتم نمی دونم اما راستش داشتم خفه میشدم و برای یک همچین آدم هایی جدا متاسفم و نه تنها ازشون خوشم نمی آد دوست ندارم باهاشون معاشرت کنم.

نتیجه اخلاقی اینکه: در موقع صحبت کردن انگلیسی از کلمات گاز زده استفاده نکنید.

دوستتون دارم 1000 تا.

پنجشنبه هجدهم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
10:58   کاملا بی عیب و نقص

سلام

این نمره ای که کسری در این ترم گرفته یعنی 100 یعنی کاملا بی عیب و نقص  آن هم در ترم MEC5 در حالی که همکلاسی هاش بسیار بزرگتر از آن هستند و این بچه بین اینها خیلی کوچیکه البته زحمت های من و ماندانا هم بی تاثیر نبوده شما بگید ما همه چی خریدیم از play station2,3  و x box  خدا وکیلی من یکی که ورشکست شدم اما دیدم نامردی از کنار چنین چیزی همین جوری رد بشم بله من و ماندانا خیلی بهش تبریک گفتیم.ضمنا تمام تلاش من برای گذاشتن این عکس در اینترنت به خاطر عدم قبول بلاگفا بی نتیجه ماند.

سه شنبه شانزدهم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
10:37   پلیس

سلام

چند روز پیش با ماندانا رفتیم بیرون که هم من مدارک شرکت را ارسال کنم هم اینکه مثل معمول من را ببره سر کار خلاصه نزدیک اداره پست ماندانا از ماشین پیاده شد و رفت داخل کارش که تموم شد برگشت آمد سوار ماشین بشه که دیدیم درب یک ماشین دیگه طوری بازه که نمی تونه سوار ماشین بشه بعد دیدم ماشین پلیسه خلاصه پلیسه از ماندانا عذر خواهی کرد و درب ماشین را بست بعد هم دنده عقب رفت و نزدیک میدون وایساد بعد به ماندانا گفتم عجب پلیس مودبی بود ولی الان ما به یک مشکلی خوردیم اینکه دیگه تو نمی تونی اینجا دور بزنی گفت الان یک دقیقه صبر کن اینها میرن

گفتم باشه هر جور راحتی بعد از چند دقیقه گفتم ماندانا اینها تازه آمدن سر پست و فکر نمی کنم از اینجا تکون بخورند به هر حال شما برای دور زدن آزادی چون تو راننده ای و پلیس یقه من را نمی گیره خودت می دونی هر کار می خواهی بکن اما من داره دیرم میشه این بود که ماندانا با عصبانیت راه افتاد و کلی راه ما دور شد  توی چه ترافیکی افتادیم و ماندانا که هیچی نمی گفت گفتم که چرا ساکتی ؟گفت رامون خیلی دورشد.

گفتم هیچی نمی گم اما خجالت بکش حتما باید یک پلیس باشه تا خلاف نکنی؟

البته من هم خیلی اذیت شدم ولی اگر پلیسه یک دقیقه روش را آنور می کرد هم بد نبودها.

دوستتون دارم ۱۰۰۰ تا.

دوشنبه پانزدهم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
10:3   وقتی توی وان حموم غرق بشی!

سلام

این سری که برای کارم رفته بودم تهران خونه خالم بودم بعد داشتم به خالم میگفتم که از مادربزرگ من یاد بگیرید چقدر استخر میره و تا حالا هم کلی مدال قهرمانی گرفته.

البته مادربزرگ من به اصرار پدربزرگم خیلی استخر میره بنده خدا گاهی دلم براشون می سوزه حالا کاری ندارم داشتم این موضوع را می گفتم که شوهر خالم گفت سعید جان باز هم مادربزگت  جدا آفرین چون این خالت خیلی از آب می ترسه و ممکن است که توی وان حموم هم غرق بشه.

البته فکر نکنم قضیه اینطوری ها هم باشه اما از همه جالب تر اینکه مادر من که فامیلش حکم گشتاپوی آلمان نازی را براش دارند می گفت که آقای ... دروغ میگه خودش از همه ترسوتر است آن زمان که ما میرفتیم شمال آقای ... حتی توی آب هم نمی آمد از بس که می ترسید.

حالا من که آن زمان بچه بودم و نمی دونم کدوم از این حرف ها حقیقت دارد اما با پسر خالم صحبت کردم تا تحقیقاتی راجع به گذشته بکنیم و در صورت مقصر شناخته شدن این گروه ها آنها را به سزای عملشون برسونیم.

دوستتون دارم 1000 تا.

شنبه سیزدهم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
10:10   چرا تسلیم نمیشی؟

این مطلبیه که من همیشه به کسری میگم:

وقتی صدای آمبولانس یا پلیس از کوچه می آد میگم کسری واقعا تو کی می خواهی تسلیم بشی خب این بیچاره ها توی هوای سرد و گرم دنبالت می گردند خب تسلیم شو دیگه

این موقع است که کسری با یک نگاه خطرناک باعث ترسیدن من میشه و هیچ وقت نمی تونم بگم تسلیم بشه.

خب شما بگید شاید تسلیم شد.

چهارشنبه دهم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
10:22   بمیری بهتره یا ببری؟

وافعا کدومش بهتر است؟

من یک بار با امید و احمد عزیز رفتیم استخر که من می خواستم احمد را خفه کنم که نشد و فهمیدم که شنا بلده.

بگذریم ما یک مسابقه گذاشتیم ببینیم کی بیشتر می تونه زیر آب بمونه و در حالی که همه شکست خورده بودند و رفته بودن بیرون من و امید زیر آب  همینجوری مونده بودیم البته نمی دونم شما از این موضوع خبر دارید یا نه که من اصلا آب شش دارم ولی دیدم رنگ امید داره عوض میشه و از آب هم در نمی آد خلاصه من آمدم بیرون و امید هم آمد بیرون و ما از استخر درش آوردیم و بادش زدیم .

خلاصه میگم آخه امید تو بمیری بهتره یا ببری؟

خلاصه امید هم اصلا به روی مبارک نمی آورد و می گفت که من برنده شدم و ما هم برای اینکه ناراحت نشه قبول کردیم.

ولی جدا از شما میپرسم کدومش بهتره خب یک کم فکر کنید من همیشه به کسری میگم-میگم پسرم برای چی مغز را نو نگه می داری؟ همه چی باید نو باشه اما نه مغز.

دوستت دارم امید جونم.

دوشنبه هشتم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
10:56   قانونی که هیچ وقت اجرا نشد!!!

معاون سازمان تنظیم مقررات:

ارسال پیامک تبلیغاتی بدون موافقت مشترک ممنوع شد

معاون سازمان تنظیم مقررات گفت : از بیستم بهمن ماه هیچ اپراتوری نباید بدون اخذ موافقت قبلی مشترک پیامک تبلیغاتی ارسال کند . سبوحی در گفتگو با فارس اظهار داشت : از این پس باید ارسال پیامک های تبلیغاتی و اطلاع رسانی با موافقت مشترک انجام شود. به این ترتیب باید اپراتور موافقت مشترک را برای دریافت پیامک های اطلاع رسانی اخذ کند و در صورت تمایل مشترک پیامک تبلیغاتی برای وی ارسال شود در غیر این صورت مشترک نباید این پیامک ها را دریافت کند به گفته وی شکایت هایی درباره پیامک های تبلیغاتی که وقت و بی وقت به مشترکان ارسال می شود وجود دارد و اینکه در زمان های مختلف ناخواسته پیامک هایی برای افراد ارسال شود مصداق نقص حقوق شخصی افراد است . وی تصریح کرد موصوبه پیامک های تبلیغاتی از بیستم بهمن ماه به اپراتورها ابلاغ شده است و اپراتورها هم برای انجام این کار اعلام آمادگی کرده اند . به گفته سبوحی بیدار کردن مشترک در ساعت 3 بامداد با صدای یک پیام تبلیغاتی معنی جز مزاحمت ندارد.

منبع : روزنامه خراسان 23 بهمن 1390 صفحه 11.

اما خدمت شما عزیزان عرض می کنم که این پیام ها همچنان ادامه دارد و اصلا کسی گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و اگر قبلا توی خیابون داد می زدند که نمکیه حالا ساعت 3 صبح شما را از خواب بیدار میکنند و میگن نمکیه.

عجب!!!!

شنبه ششم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
9:58   تقدیر و تشکر

سلام

می خواستم از تمام عزیزانی که لطفکردند و تبریک گفتند تشکر کنم اگر غلط دارم ببخشید چون جایی که نشستم درست چشمم روبروی آفتاب است و صفحه مونیتور را درست نمیبینم

آقا محسن عزیز- ندا خانم عزیز – آزاده خانم که وب ما را حسابی خجالت دادند و همین طور من را - خاله ماریا –sunrise  عزیز نرگس خانم خواهر گرامی – خانم یاس آقا یا خانم قفل – امید عزیز – سیروس عزیز خانم اسکارلت – روزبه عزیزم از آمریکا که تلفن کرد همین طور ( محمد و سعیده عزیز ) از هلند لیلا و وحید و پارمیس خانم از نروژ – و همه عزیزانی که به فکر این حقیر بودند ضنا از آقای باراک اوباما از آمریکا هم ممنونم چون ایشون تلفن نکردند و بعدا طبق تحقیقات معلوم شد که تلفنشون به دلیل بدهی قبلی قطع بوده از ایشون هم ممنونم.

دوستتون دارم 1000 تا  .

پنجشنبه چهارم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™      
11:33   یک موفقیت بزرگ

سلام

می خواستم یک موفقیت بزرگ را به شرکت ... تبریک بگم شرکتی که در آن کار می کنم و برای این که این پست حکم تبلیغ پیدا نکنه اسمش را نمی نویسم اما شما توی پروفایل وب من می تونید ببنید در چه شرکتی کار می کنم و دو پیوند مهم هم اضافه شد که بسیار لازم است و از بودن این پیوندها در وبم افتخار می کنم اولی مربوط به شرکت خودمون است و دومی مربوط به یک شرکت دیگه از کشور کره جنوبی است و این یک کار بزرگ از طرف مدیریت محترم شرکت است مدیر محترمی که با بیمارستان رفتن های متوالی من خدا را شکر مشکلی نداره .

من بحث را طولانی نمی کنم و از خداوند می خواهم تا هر روز این راه موفقیت را این شرکت طی کنه .

ضمنا از اینکه بهتون سر نزدم ببخشید چون تهران بودم به من وقت بدید به همه کسانی که زحمت کشیدند و به من سر زدند سراغشون می آم.

ضمنا تمام تلاش من برای گذاشتن یک عکس بی نتیجه ماند.
دوستتون دارم 1000 تا.

 

سه شنبه دوم اسفند 1390به قلم: سعید میرزایی ™