|
نابودی ام اس می توانم چون می خواهم
| ||||
|
آخرين مطالب
لینک دوستان
|
سلام0 چند وقت پیش داشتم از خیابون رد میشم از آنجایی که پای من درست وسط خیابون قفل میشه چنان پای من بست که دیگه نتونستم یک قدم بردارم و درد تا توی سرم کشیده شد میشد خلاصه همون وسط خیابون افتادم زمین در شرایطی که یک اتوبوس واحد داشت به طرفم می آمد راننده اتوبوس ماشین را نگه داشت و وقتی صدای ترمز هیدرولیک ماشین را شنیدم خدا را حسابی شکر کردم چون علاوه بر اینکه دیگه ماشین دیگه ای بهم نمی رسید اتوبوس مثل یک دیوار دفاعی وسط خیابون بود خلاصه راننده پیاده شد گفت حالت خوبه گفتم اصلا خوب نیستم و نمی تونم راه برم چون آمد منو بلند کنه چنان پام درد گرفت که فریادم رفت آسمون برای همین منو بغل کرد برد توی پیاده رو گذاشت درست همون سمت خیابون که می خواستم رد بشم و اتوبوس رفت. خلاصه تقریبا نیم ساعتی توی پیاده رو روی زمین نشستم تا حالم جا آمد و راه افتادم وقتی خونه رسیدم گفتم ماندانا اینطوری نمیشه دیگه فکر کنم خدا هم خسته شد از بس که به من رحم کرد من باید یک عصا بخرم تا با آن بهتر راه برم داشتم می رفتم زیر اتوبوس هر کی هم هر چی دوست داره بگه اصلا برام مهم نیست این بود که ما یک عصا خریدیم و الان با آن توی خیابون خیلی راحت ترم ضمن اینکه مردم چقدر مواظب آدم هستند و اصلا جای نگرانی نیست وقتی عصا داری ماشینی که از دور می آد هم مواظب است و حواسش جمع است. خلاصه ما عصا دار شدیم. اوایل خیلی ناراحت بودم بعد دیدم که خیلی بهتره و ای کاش قبلا این کار را می کردم تا به الان یک نفر هم نگفته چرا با عصا راه می رم چون اینطوری خیلی بهتر از این است که یک تصادف جانانه بکنم و کلا شوت شم بیرون خب خیلی سرتون را درد آوردم بعدا حتما با ماجراهای خنده دار برمی گردم و دوستتون دارم. [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 19:16 ] [ سعید میرزایی ]
|
درباره وبلاگ ![]() خدایا دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی دوستم داشته باش چون دوست داشتنی هستم. 09377367984 09377368193 این تلفن های تماس منه بعد از ساعت 6 عصر در خدمتم.
آرشيو مطالب
امکانات وب
| ||
